هر چه در روی تو گویند به زیبایی هستوان چه در چشم تو از شوخی و رعنایی هستسروها دیدم در باغ و تأمل کردمقامتی نیست که چون تو به دلآرایی هستای که مانند تو بلبل به سخندانی نیستنتوان گفت که طوطی به شکرخایی هستنه تو را از من مسکین نه گل خندان راخبر از مشغلهٔ بلبل سودایی هستراست گفتی که فرج یابی اگر صبر کنیصبر نیکست کسی را که توانایی هستهرگز از دوست شنیدی که کسی بشکیبد؟دوستی نیست در آن دل که شکیبایی هستخبر از عشق نبودست و نباشد همه عمرهر که او را خبر از شنعت و هیچ...ما را در سایت هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 5:09
جنگ از طرف دوست دلآزار نباشدیاری که تحمل نکند یار نباشدگر بانگ برآید که سری در قدمی رفتبسیار مگویید که بسیار نباشدآن بار که گردون نکشد یار سبکروحگر بر دل عشاق نهد بار نباشدتا رنج تحمل نکنی گنج نبینیتا شب نرود صبح پدیدار نباشدآهنگ دراز شب رنجوری مشتاقبا آن نتوان گفت که بیدار نباشداز دیدهی من پرس که خوابِ شبِ مستیچون خاستن و خفتن بیمار نباشدگر دست به شمشیر بری عشق همان استکانجا که ارادت بود انکار نباشداز من مشنو دوستی گل مگر آنگاهکهام پایِ برهنه خبر ا هیچ...ما را در سایت هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 5:09
چندین صدا شنیدهام اما دهان یکیستگویا صدای نعره و بانگ اذان یکیستیکسوی بر یزید و دگرسوی بر حسینخلقی گریستند ولی روضهخوان یکیستافسرده از مطالعهی زهر و پادزهردیدم دو شیشهاند ولیکن دکان یکیستدر عصر ظلم، ظلم و به دوران عدل، ظلمدر کفر و دین مسافرم و ارمغان یکیستدر گوش من مقایسهی خیر و شر مخوانچندین مجلّد است ولی داستان یکیستدزد طلا گریخت ولی دزد گیوه نه...دردا که در گلوی گذر پاسبان یکیستدر جنگ شیخ و شاه، فقط زخم سهم ماستتیر از دو سوی میرود اما نش هیچ...ما را در سایت هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 5:09
پی یک اشتباه ناجورم، باغ ممنوع سیب می خواهمتا بفهمند نازنین منی، قد زلفت رقیب می خواهممادرم گفت: دل نبند و برو، هرکجا روی نازنینی هستآه مادر، دلم زدستم رفت، ختم امن یجیب می خواهمپدرم گفت: بچه جان بس کن! حرفهای عجیب می شنومآه آری پدر، عجیب، عجیب، خاطرش را عــــجیب می خواهمباز فر می خورند دور سرم، این قوافی: حبیب،عجیب، غریب...آه مادر، پدر، مریض شدم، به گمانم طبیب می خواهم...بعد ازین عاشقانه خواهم گفت، بعد ازین قهوه خانه خواهم رفتباغ ممنوع سیب پیشکشم! دود ن هیچ...ما را در سایت هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 5:09
جهان ز جنسِ اثرهای این و آن خالیستبه هرزه وهم مچینید، کاین دکان خالیستگرفته است حوادث، جهاتِ امکان راز عافیت چه زمین و چه آسمان خالیستبه رنگِ چنبرِ دف در طلسمِ پیکر مابه هرچه دست زنی منزلِ فغان خالیستز شُکرِ تیغِ تو، یارب چهسان برون آیددهانِ زخمِ اسیری که از زبان خالیستاگرچه شوقِ تو لبریزِ حیرتم داردچو چشمِ آینه، آغوشِ من همان خالیستترشحی به مزاجِ سحابِ فیض نماندکه آستینِ کریمان چو ناودان خالیستبه چشمِ زاهدِ خودبین، چه توتیا و چه خاککه از حقیقت هیچ...ما را در سایت هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 5:09
پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکیستحرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکی استاینهمه جنگ و جدل حاصل کوتهنظریستگر نظر پاک کنی، کعبه و بتخانه یکیستهر کسی قصه شوقش به زبانی گویدچون نکو مینگرم، حاصل افسانه یکیستاینهمه قصه ز سودای گرفتارانستورنه از روز ازل، دام یکی، دانه یکیستره هرکس به فسونی زده آن شوخ ار نهگریه نیمه شب و خنده مستانه یکیستگر زمن پرسی از آن لطف که من میدانمآشنا بر در این خانه و بیگانه یکیستهیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادندبهر این یک دو نفس، عاقل هیچ...ما را در سایت هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 5:09
من که از آتشِ دل چون خُمِ مِی در جوشممُهر بر لب زده، خون میخورم و خاموشمقصدِ جان است طمع در لبِ جانان کردنتو مرا بین که در این کار به جان میکوشممن کِی آزاد شَوَم از غمِ دل؟ چون هر دَمهندویِ زلفِ بُتی حلقه کُنَد در گوشمحاشَ لِلَّه که نیَم معتقدِ طاعتِ خویشاین قَدَر هست که گَه گَه قدحی مینوشمهست امیدم که علیرغمِ عدو روزِ جزافیضِ عَفوَش نَنَهد بارِ گُنَه بر دوشمپدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بفروختمن چرا مُلکِ جهان را به جوی نفروشم؟!خرقهپوشیِ من از غایتِ د هیچ...ما را در سایت هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 5:09
با عشق وطن مندرجات ذیل را در اینجا ثبت مینمایم، شاید بعد از من یادگار بماند و موجب آمرزش روح من باشد باید دانست: این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیه از معاهده دولتین انگلستان و ایران است که از طبع من تراوش کرده و این نبوده مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معامله فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، هرگاه راه میروم، فرض میکنم که روی خاکی قدم برمیدارم که تا دیروز مال من بوده و حال ازآن هیچ...ما را در سایت هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 5:09
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرمخبر از پای ندارم که زمین میسپرممیروم بیدل و بی یار و یقین میدانمکه من بیدل بی یار نه مرد سفرمخاک من زنده به تأثیر هوای لب توستسازگاری نکند آب و هوای دگرموه که گر بر سر کوی تو شبی روز کنمغلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرمپای میپیچم و چون پای دلم میپیچدبار میبندم و از بار فروبستهترمچه کنم دست ندارم به گریبان اجلتا به تندر ز غمت پیرهنِ جان بدرمآتش خشم تو برد آب من خاک آلودبعد از این باد به گوش تو رساند خبرمهر نوردی که هیچ...ما را در سایت هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 5:09
زاهدِ ظاهرپرست از حالِ ما آگاه نیستدر حقِ ما هر چه گوید جایِ هیچ اکراه نیستدر طریقت هر چه پیشِ سالک آید خیرِ اوستدر صراطِ مستقیم ای دل کسی گمراه نیستتا چه بازی رخ نماید بیدَقی خواهیم راندعرصهٔ شطرنجِ رندان را مجالِ شاه نیستچیست این سقفِ بلندِ سادهٔ بسیارنقش؟زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیستاین چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است؟کاین همه زخمِ نهان هست و مجالِ آه نیستصاحبِ دیوانِ ما گویی نمیداند حسابکاندر این طُغرا نشانِ حِسبَةً لِلّه نیستهر که خواه هیچ...ما را در سایت هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 5:09